-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 18:29
[unable to retrieve full-text content]خدایا چرا بعضی وقتا انقدر سختی به بنده هات میدی...؟ میخوای تحملشون و بسنجی؟امتحانشون کنی؟ تو که از دلش خبر داری... میدونی خون شده...میدونی دیگه نمیتونه تحمل کنه... البته اینو میدونم که خیلیاش تقصیر خود بندته... خدا؟میشه یه روز بیدار بشم ببینم همش خوابه؟خدا من می...
ghahve talkh_yaghma
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 9:13
میدونم وقتی که بارونتو شب میباره بیداری!همون آهنگو گوش میدی،هنوز بارونو دوست داری!xa0یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده توی شالمبازم ردت رو میگیرن همه تو فنجون فالمتو وقتی شعر میخونی منو یادت میاد اصلن؟تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمیگردن؟xa0همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودنیه کاناپه، دو تا ...
pand
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 9:13
بالای کوهمنتظرِ یکی از ما بودی!xa0من لاکپشت بودم،رقیبم خرگوشو قصه اینباربه آن پایانِ پندآمیز ختم نمیشد...xa0
zan
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 9:13
xa0xa0چقدر خوب شد زن شدیم!xa0کمد و اتاقمان را به هم میریزیم و همه چیز را از اول سرجایش مرتب میگذاریمآن وقت فکر میکنیم آمادهایم برای گرفتن تصمیمات بزرگ!وسط غمبادهای روزانه شروع میکنیم به شستن ظرفها و بازی کردن با کف روی سینک ظرفشویی،تمام غمهایمان را همراه سرامیکها آشپزخانه میساییم و میساییم و با قدرت...
botax
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 9:13
xa0xa0داشتم به عکس هیلاری کلینتون نگاه میکردماولین زن کاندیدای نهایی ریاست جمهوری تاریخ آمریکا.صورتش از غرور و اعتمادبه نفس میدرخشید.گردن افراشته درمکانی ایستاده بودکه تابه حال هیچ زنی نایستاده.به صورتش که نگاه میکردم کنارچشم هایش پراز چین و چروک بود و پیری پوست صورتش را از طراوت جوانی انداخته بود.ا...
jense khub
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 9:13
xa0کاش یه مغازه بودآدم میرفتمیگفتبی زحمت یه کم "خیال خوش" میخوامببخشید این "خنده ها از ته دل" چندن؟آقا!این "آرامشا" لحظه ای چند؟این"بی خیالیا" که میپاشن رو زندگی مشتی چند؟ازین "روزایی که بی بغضن" دارین؟ازین "سالایِ بی رنج" اندازه دل ما دارین؟!این "شادیا" دوام دارن؟!نه...کاش یه جایی بود میشد رفت و بگ...
dard ine ke
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 9:13
xa0ادوارد: میدونی فرق بین درد و رنج چیه؟xa0آنا: چه فرقی میکنه؟ وقتی دوتاشون بد هستند.xa0ادوارد: وقتهایی که باهات حرف میزنم و حواست پیش یکی دیگه اس، این میشه رنج.xa0آنا: خب درد چیه اونوقت؟xa0ادوارد: که با این حال باز دوستت دارم!
رمان معجزه طلایی....part1
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 9:12
(این داستان واقعی است فقط چون نمیدانستم رضایت دارند که من این داستان را با نام خودشان بنویسم اسامی را تغییر دادم....امیدوارم شکوفه داستان و معلم و خانواده مهربانش در زندگی خود همیشه موفق باشند...)xa0xa0xa0به نابودی کشوندیم تا بدونمهمه بود و نبود من تو بودیبدونم هر چی باشم بی تو هیچمبدونم فرصت بودن ت...
♥♥
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 9:12
سلام داداشی...ببخشید اما جایی بهتر پیدا نکردم واسه زدن حرفام...میدونم چند وقت یه بار به وبم سر میزنی...منو ببخش که یه سری مواقع مجبور شدم بی محلی کنم... مرسی واسه همه لحظه هایی که نذاشتی هیچ غمی حس کنم...مرسی که نذاشتی فکر کنم نمیتونم تغییر کنم...تو نذاشتی حرف بقیه روم تاثیری بذاره...همیشه گفتی هر ک...